جسدی که در هیچ گوری جا نگرفت
در موزه کلیسای " هیوگنات " در " کیپ تاوان " واقع در افریقای جنوبی- سنگ قبری وجود دارد که نام مرد جوانی بنام "جان گبهارد " بر روی ان نقش بسته است . این مرد به اتهام جنایت دستگیر و به اعدام محکوم
وقایع شگفت انگیزی که بعدا” اتفاق افتاد- این ادعا را به اثبات رساند.! همانگونه که در بالا عنوان شد – این مرد جوان را به اتهام جنایت زندانی کرده بودند و در اخرین ساعات زندگی اش کشیشی بنام " دوپر " وارد سلول او شد . زندانی جوان به احترام این مرد روحانی از جا برخاست – مقابل درب سلول دو نگهبان به پاسداری مشغول بودند . زندانی به ارامی بسوی کشیش گام برداشت و کتاب مقدسی را که بدست داشت – از او گرفت و گفت : من به این کتاب مقدس که همه چیز من است سوگند میخورم که من " پیر ویلیه " را نکشته ام و اکنون بدون مرتکب شدن گناهی – دارند مرا اعدام میکنند . کشیش پیر دست خود را به ارامی روی شانه او گذاشت و گفت : فرزندم.... من حرف تو را باور میکنم , ولی بنا به دستور انها – امروز صبح باید تو را به دار اویزند..- هنوز کشیش پیر حرف خود را تمام نکرده بود که قاصدی از جانب حاکم ایالت " کیپ " وارد سلول شد و حکم رسمی اعدام را بشرح زبر قرائت کرد : - "جان گبهارد " متهم است که کشاورز بیگناهی بنام "پیرویلیه" را خفه کرده است و به همین خاطر حکم اعدام او صادر میشود . ایا محکوم سخنی برای گفتن دارد.؟- زندانی با صدای گرفته ای پاسخ داد : بله... من بیگناهم.!! در ان صبح روشن نوامبر 1۸36 " جان گبهارد " با گامهای استوار بسوی چوبه دار رفت و بی حرکت در کنار طناب دار که بر اثر وزش نسیم تکان میخورد و لحظه ای بعد زندگی او را میگرفت, ایستاد . وقتی کشیش خود را برای خواندن دعای پیش از اعدام اماده میساخت – محکوم رو به او کرد و گفت : پدر وقت خود را با اینکارها تلف نکن – انها ممکن است جسم مرا نابود کنند – ولی هرگز قادر نخواهند بود روح مرا بکشند.!! در این لحظه مامور اعدام طناب دار را بر گردن زندانی انداخت و گره انرا پشت گوش او کشید . " جان گبهارد " که فقط چند ثانیه با مرگ فاصله داشت – حرکتی به گردن خود داد و فریاد زد : هیچ قبری مرا در خود جای نخواهد داد... میشنوید... هیچ قبری.!! شما نمیتوانید مرا درون گور بگذارید – برای اینکه من بیگناهم و بیگناه از این دنیا میروم...!!! عاقبت با یک اشاره طناب کشیده شد و سر او بالای دار رفت . در حدود دو ساعت بعد, پس از معاینات پزشکی قانونی و صدور مجوز دفن – طبق قانون – جسد او را درون تابوت سیاه رنگی قرار دادند و در حضور مقامات زندان – در تابوت را میخکوبی و لاک و مهر کردند . سپس انرا درون ارابه ای گذاشتند و به گورستان " پرل مانتن " که در پشت زندان قرار داشت بردند. در انجا تابوت را درون گوری که هشت پا عمق داشت گذاشتند و روی انرا با خاک و
سنگ پوشاندند . بنابه دستور حاکم ایالت " کیپ " چند مرد مسلح مدت دو ماه شب و روز به مراقبت از این گور پرداختند, زیرا سخنان عجیب و غریبی که این زندانی قبل از مرگ بیان داشته بود – مقامات زندان را به شک و تردید واداشته بود و نگهبانان مراقب بودند تا مبادا کسی درصدد ربودن جسد براید . در همان روزها وقایع دیگری اتفاق افتاد که بار دیگر به این موضوع رنگ تازه ای بخشید . ماجرا از این قرار بود که در مزرعه ای که " جان گبهارد " متهم بود که "پیرویلیه" یعنی همان کشاورز بیگناه را در انجا بقتل رسانده است – صاحب مزرعه کیف متعلق به مقتول را نزد گاوچرانی بنام " پیتر لورنز " یافت- و پیش از انکه این گاوچران بتواند فرار کند او را دستگیر و به پلیس تحویل داد . در تحقیقات بعدی و پس بازرسی که از اصطبل بعمل امد – معلوم شد که این گاوچران – انگشتری و ساعت مقتول را نیز برداشته است و سرانجام اعتراف کرد که "پیرویلیه " بخت برگشته را او بقتل رسانده است. این مرد خود یکی از شهود اصلی بود که باعث شد طناب دار به گردن " جان گبهارد " بیگناه بیفتد – و اینجا بود که دریافتند عدالت اجرا نشده و سر بیگناهی – بی انکه جرمی مرتکب شده باشد – بالای دار رفته است . حاکم ایالت " کیپ " دستور داد که از " جان گبهارد " رفع اتهام شود و نام او از لیست جنایتکاران پاک شود – همچنین مقرر داشت که مبلغ 1000 لیره به مادر داغدار او که جان پسرش را بیگناه گرفته بودند – بپردازند و سالی 108 لیره مقرری برای او در نظر گیرند . حاکم انجا همچنین دستور داد که جسد " جان گبهارد " را از گور بیرون اورده و مجددا" به خرج دولت در محل مناسب دیگری بخاک بسپارند . هنگام انجام این دستور – مادر " جان گبهارد " نیز به همراه مقامات دولتی برای بیرون اوردن جسد پسر بیگناهش که تنها دو ماه پیش دفن شده بود – به گورستان " پارل مانتن " رفت و هنگامیکه مامورین, سنگ و خاک را از روی گور پسرش برمی داشتند تا تابوت را بیرون بکشند, با دیدگانی غمزده به نظاره ایستاده بود . سرانجام تابوت را بیرون کشیدند – ابتدا رئیس زندان تابوت را ازمایش کرد و لاک و مهر انرا بازدید نمود, بعد با احتیاط در انرا کشودند – لیکن حاضران فریادی از وحشت برکشیدند و با تعجب فراوان مشاهده کردند که تابوت خالی است و جسدی در ان وجود ندارد .!!! در بازرسی رسمی که بعمل امد, معلوم شد که در تمام مدت نگهبانان یک لحظه از گور او دیده برنگرفتند.!! لاک ومهر به هیچ عنوان شکسته نشده بود.!! با وجود این – چنین اتفاق شگفت انگیزی رخ داده بود.!! برای اطمینان بیشتر, به حفره سایر گورها پرداختند – ولی همه اجساد درون تابوت هایشان قرار داشتند . جسد " جان گبهارد " هیچگاه پیدا نشد.! و هرگز معلوم نشد چگونه از درون قبر برداشته شده است.! تقریبا یک قرن بعد – یعنی در اوت 1956 چند تن از افرادی که برای تفریع و گردش به بالای تپه ای که سابقا" خاکریز گورستان " پارل مانتن " در ان قرار داشت – رفته بودند, به تخت سنگ سیاه رنگی برخورد کردند – که نیمی از ان درون خاک بود . وقتی انرا از زیر خاک بیرون کشیدند – نوشته عجیبی بر روی ان حک شده بود : به یادبود جان گبهارد.. لطف خداوند همواره شامل بندگان نیک خود میشود.!! این سنگ سیاه هم اکنون در موزه " هیوگنات " واقع در کمپ تاون نگهداری میشود و یاداور سخنانی است که این محکوم بیگناه در اخرین لحظات حیات خود بر زبان راند و گفت : هیچ قبری او را در خود جای نخواهد داد.!!
Yahoo ID = Jalal_webid


دارای مغزی با اشعه ایکس است .!! این سنگ قیمتی در دسامبر 1950 از کلیسای "وست مینستر" به سرقت رفته بود – و روزنامه های ان زمان
داشت . هنگامیکه مبارزان هلندی
چوبی است و اسلحه ای را که به وسیله ان قتل صورت گرفته به روی شیروانی منزل پرتاب کرده است . در جستجوئی که بعمل امد
نخستین برخوردار است . مثلا در کتیبه های مصری از موجودات خون اشام – هنگام صحبت از مردگان بحث شده است . "مونتاگ سامرز " دانشمند انگلیسی بسیار سرشناس – که کارهای بسیار عجیبی از او دیده میشود – دو جلد کتاب از دیده ها و شنیده ها درباره موجودات خون اشام
ندهم که بینی حساس شما این بو را استشمام نماید – ولی میتوانم شما را در طبقه بالای ان منظره قرار دهم تا ان بوی زننده به مشام شما نرسد و انگاه با علامت سر به یک سرباز دستور داد : این اقا را از اینجا ببرید – او را در چوبه داری که بلندتر از بقیه است قرار دهید .!!
حیرت شدند – چراکه این جسد مومیائی شده با هر انچه که قبلا" دیده بودند
گذاشت – دکتر " هنری شاپیرو " رئیس موسسه انسان شناسی موزه تاریخ و طبیعت امریکا گفت : اشعه ایکس – استخوان بندی بسیار کوچک این موجود شگفت انگیز را که از یک پوست خشکیده پوشیده شده بود

اگر یادتان باشد در خرداد ماه 84 مطلبی را در وبلاک قرار دادم با عنوان "
و چه عاملی موجب گشت که به موقع درصدد محکم کاری براید. زیرا هنگامی که تنها شش شماره از داستان او بچاپ رسیده بود
صمیم گرفته پا جای پای او بگذارد
نگیز " توماس جمیز " به تحقیق بپردازد – او در دسامبر 1927 طی مقاله ای که در مجله " فورت نایتلی ریویو " بچاپ رسید – چنین اعلام کرد : - " توماس جمیز " فاقد استعداد ادبی بود و این موضوع را قبل از نگارش این کتاب و یا پس از ان به ثبوت رسانیده بود . تحصیلات او در سیزده سالگی – یعنی هنگامیکه کلاس پنجم ابتدائی را به اتمام رساند
انفجار وحشتناکی قرار داشت . تنها جرقه کوچکی کافی بود تا بهانه ای بدست دهد و شعله یک جنگ خانمانسوز را بر افروزد . " ارچ دوک . فرانتس فردیناند " ولیعد اتریش و همسرش " دوشس هوئنبورگ " سوار این اتومبیل کروکی زیبا شدند – تا در خیابانهای " سارایوو " گشتی بزنند . در ان هنگام بمبی به سوی اتومبیل پرتاب شد که به بدنه ان اصابت کرد- و بی انکه منفجر شود
یکهفته پس از انکه اتش جنگ به سراسر اروپا سرایت کرد – ژنرال " پوتیورک " فرمانده مشهور لشکر پنجم اتریش – خانه فرمانروا را در " سارایوو " مصادره کرد و این اتومبیل نفرین شده را نیز تصاحب کرد . دیری نپائید که نحسی این اتومبیل گریبان او را نیز گرفت – و بیست و یکروز بعد در " والیئوو " شکست فاجعه امیزی را تحمل کرد و مقام فرماندهی را از دست داد و به " وین " اعزام شد و در انجا در فقر و فلاکت درگذشت . اتومبیل سرخ رنگ به تصاحب یک اتریشی دیگر در امد – صاحب جدید ان سروانی بود که از کارمندان " پوتیورک " بخت برگشته بشمار میرفت . بزودی این سروان با اتومبیل اخت شد – ولی نمیدانست که سرنوشت دردناکی در انتظار اوست . این سروان اتریشی که جنون سرعت داشت – در یکی از روزها که با سرعت سرسام اوری رانندگی میکرد – دو تن از روستائیان را زیر گرفت و اتومبیل به درختی تصادف کرد و سروان اتریشی در این سانحه به قتل رسید.! او فقط 9 روز صاحب اتومبیل بود . پس از متارکه جنگ
چون نتوانست ان را بفروشد – خودش سوارش شد – یکروز هنگامیکه پنج تن از دوستانش را سوار اتومبیل کرده بود و به یک عروسی میبرد – ناگهان به کله اش افتاد تا با سرعت زیاد از اتومبیل دیگری سبقت بگیرد – اما کنترل اتومبیل از دستش خارج شد و با اتومبیل دیگر تصادف کرد – در این حادثه که اخرین سانحه تاریخ این اتومبیل بشمار میرفت
دوستان و عزیزان – دیگر نمیدانم با کدام زبان و با کدامین احساس از شما خوبان تشکر کنم
فرانسه و دیگری را به زبان انگلیسی نوشت .
او بر این باور بود که مغز یک موجود زنده را – میتوان درست مثل عضلات بدن پرورش داد و اینکار را از نخستین روزهای زندگی فرزندش اغاز کرد. هنگامی که " ویلیام " کوچک قدم به این جهان گذاشت – اینده اش در لب تختخواب او قرار گرفت . پدر خود خواهش – حروف الفبا را روی میله ای بالای سر او اویزان کرد – و روز چند بار این حروف را به طفل نوزادش نشان میداد و نام انها را با صدای بلند میخواند – و ان بچه کوچک هم عینا تقلید میکرد – اینکار ساعتها و روزهای متوالی ادامه یافت – و شگفت اینکه
زندگی کند . " ویلیام سیدیس " با خواسته پدرش به مقابله برخاست و کوشید خود را از بند تجربیات بیرحمانه او ازاد سازد .